فراموشی..........
خاطره ی سال ها باریدن از یاد میرود......
این است حکایت ادم ها.....
فراموشی.
من...سیمین...از اهالی همین شهر تب دار....نزدیک تو..با خوشه ای از محبت ناب....
خاطره ی سال ها باریدن از یاد میرود......
این است حکایت ادم ها.....
فراموشی.
بعدش پله پله بری جلو...برسی به مرحله ی گذشت.از همه چیزت بگذری؟از ارزو های خوشگل دخترونه ات گرفته تا ارزو های شیرین بزرگسالی و زندگی اینده ات با همسرت؟
با چشم های معصومت همیشه چشم به راه یه نفر باشی و اون بگه اسیر و زندونیت شده؟
یا اینکه کلی باهاش مهربونی کنی و اون یه لحظه ارو مت نکنه؟
یا اینکه پا به پاش بیای و اون حتی یه لحظه فداکاری و مهربونیات رو نبینه؟
یا اینکه غرق غم باشی و بخندی و اون یه لحظه متوجه غمت نشه؟
یا اینکه یه دفعه تو رو با هزار دشمن و توهین تنها بزاره و شکستن دلت رو نبینه؟
واسه من شده...اینجاست که کم میاری و دلت رو میزنی به دریا و حتی از خودت هم میبری و روزی هزار بار ارزوی مرگ میکنی.
اینجاست که تنهای رو ترجیح میدی و از همه متنفر میشی و خودت میمونی و یه کوله باره خاطره های تلخی که هر وقت به یادت میاد کامت مثل زهر تلخ میشه و خونابه تف میکنی از میون اون همه خاطره...
ابنجاست که میفهمی چقدر از طرفت دور بودی و داشتی خودت رو به روز های تلخ اینده الکی امیدوار میکردی.روز هایی که هیچ وقت در انتظارت نبودن.
اینجاست که از کسی که فکر میکردی حامی و حوادارته دل میکنی و میفهمی اصلا حامیت نبوده.
اگه بود نه تنهات میذاشت .نه بهت دروغ میگفت.نه وقتی میدید ناراحتی غذابت میداد.نه جلو خشم دیگران ازت میخواست همیییییشه سکوت کنی.نه هیچ وقت پشتتو خالی میکرد. نه بهت میگفت اسیرش کردی.نه تو اوج خوشی ولت میکرد و به یه مسافرت طولانی میرفت...نه...نه..نه.............!!!!
نه ..........نه............من دیوانه نیستم........
خنجر از پشت خورده ام.![]()
من نه عاشق بودم !!
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من!!
من نه عاشق بودم !!
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من!!
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم و هر پنجره اي
كه به سرسبزترين نقطه بودن وا بود
و خدا مي داند
بي كسي از ته دلبستگيم پيدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به افكار پليد
من به دنبال نگاهي بودم
كه مرا از پس ديوانگي ام مي فهمد... !!!!
این صدای هق هق از گلویی می اید که تو از رگش به ان نزدیکتری.........
این میشه که ناخود اگاه دست به قلم میشه....
کلمه ... جمله تنها درمان دلتنگی های منه...
پس مینویسم....
گاه و بی گاه به سراغم می امدی
شاید خواب میبینم و امدن تو
یعنی اواز باران ها
حال میفهمم تو چیزی نبودی
جز یک ترانه ی دلتنگی
و من بیهوده چشم به راهت میماندم
اما...اما..............
دیگر لبانم را دوخته ام
و باران خورده ام بسیار
مبادا بگویم دوستت دارم
که هر بار گفته ام
تنهاییم بزرگتر شده است.............................................
زندگی جاری شد ![]()
من نگاهت را نفهمیدم هنوز
لحظه ام فانی شد![]()
تو کلامم را نشنیدی هنوز
در نگاه من و تو
نغمه ای پیدا نیست
اشک هایم جاریست
زندگی هم انیست
من دگر خشک و کویرم
بحر هم کافی نیست![]()
افتاب می بلعم
این قلم یاری نیست
و کنون میدانم
که تو هم سرگردان![]()
کوچه ی شهوت را
می پیمایی هر روز
شب قبل از اومدنش سکوت عجیبی رو همراه با استرس و شادی غریبی

رو میشد توی چشم تک تک اعضای خونواده دید.![]()
خواهرم. اون بود که به راحتی حتی توی سکوتش میشدهزار دلهره رو
تا نیمه های شب همه بیدار بیدار بودیم.اما به خودمون تلقین میکردیم چیزمهمی نیست.نگرانی نداره.اما خودمون میدونستیم که چقدر ثانیه هاسنگین میگذره مسافر کوچولوی ما (ژبنا) توی راه بود و همه بیقرار
فردای اون روز...صبح زود...سیما راهی بیمارستان شدو اونجا بود که احساس کردم چقدر از خواهرم دور شدم![]()
بر خلاف تصورم سیما قوی تر از همیشه بود
و مسافر کوچولوی ما 12 ظهر
وارد دنیای ما شد
اولش از خوشحالی گریه ام گرفت اما بعدش از صورت
کوچولوش خندم گرفت و زدم زیر خنده
دنیای ما برای اون فرشته ی کوچولو خیلی بزرگ بود.و برای دل پاکش
خیلی کثیف
ژینا جان ....فرشته ی پاک و مهربون خاله.دنیای ما اگرچه در مقابل دنیای
زیبای تو خیلی بی ارزشه.اما بدون وجود تو برای همه ی ما ارزشمند و
مقدسه.
به امید اینکه اینده ی درخشان و زندگیه پر برکتی داشته باشی و بتونی تو
ابن ظلم خونه از حق خودت دفاع کنی
قوی باش فرشته ی من![]()
بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست.
کم حوصله؟؟؟من؟؟؟
اری.و این پیچ جدید زندگی من است.دل کنده ام.از خیلی چیزها.برای پیچ جدید زندگیم.پیچی
که در راه است.
ببین حتی نگاهم با من غریبی میکند.و این غربت بس دشوار است.دل
کندن سخت است خدایا.سخت...
کامم تلخ شده.تلخیش را هیچ عسلی شیرین نمیکند دیگر.و این داستان
ادامه دارد.
حال خدایا پایین تر بیا.دستان کودک درونم به تو نمیرسد.میخواهم سرم را
بر شانه ات بگذارم و های های زار زنم.
میخواهم لمست کنم.بویت کنم.مثل گریه ی فرزند در فراق مادر گریه کنم
چهره ات با من غریبی میکند.پاسخم را تو بده.
من اگر بیمارم.من اگر گریه کنان مینالم.این گناه من و این درد من است؟.باشد.
به کدامین جور و گناه اینچنین اخر؟؟؟؟....
و چنان سراسیمه امد این خبر....
که گویی راهزنیست و میتازد....
خبر اورد زندگی در راه است....
خبر اورد زمین بیتاب است از ولوله ای...
خبر اورد که لیلی در راه...
تن مجنون بیتاب...
و ز هر نبض وجودش عشق میریزد اینجا...
در دل خیس چکاوک هایی ...
که ز بیگانگی این دوران میکنند فریاد...
خبر امد که دل لیلی ما بیتاب است...
خبر امد که نگاه خبری میلرزد...
و ز این لرزیدن ادمی هشیار شد....
فرهاد بیدار شد...
گونه اش خیس از عشق...
صحنه لیلی وار شد...
خبر امد سبدی از احساس ...
مانده در کوچه ی تنهای من...
زندگی در راه است...